• مطالب ویژه
  • خاطرات روزهای انقلاب از روستای سرطاق بندرگز تا مهرآباد تهران

گلعلی شیخی فعالیت های خود را در مسیر انقلاب از روستای سرطاق آغاز کرد و ادامه داد تا روز 10 بهمن ماه که بحث های داغ ورود حضرت امام مطرح می شود و روز 11 بهمن ماه 57 با جوانان انقلابی روستا خود را به تهران و فرودگاه مهرآباد و مسیر فرودگاه به بهشت زهرا رساند و در مراسم با شکوه استقبال از امام شرکت نمود.

به گزارش کناره ، تا چشم باز کردم خودم را در خانواده ای مذهبی دیدم. پدرم که یک کشاورز بود نسبتاً زمین های مرغوبی داشت و زندگی مان به خوبی تامین می شد. ما در روستایی به نام سرطاق واقع در جنوب شرقی شهر بندرگز زندگی می کردیم. ضمناً فاصله روستای ما تا جاده اصلی گرگان ساری 1.5 کیلومتر است.

پدرم- حاج نورعلی شیخی - سواد قرآنی داشت و چون قاری قرآن بود و در مجالس هم مداحی می کرد، در روستاهای اطراف و شهر بندرگز سرشناس بود. روستای ما یک امامزاده دارد که پدرم خادمی امامزاده را از پدرانش ارث برده بود، اما از بابت خادم بودن و مداحی هیچ وقت پولی دریافت نمی کرد. حتی روحانیونی که در ماه محرم و دهه صفر و ماه مبارک رمضان به روستای ما می آمدند در منزل ما ساکن می شدند. مثل حجج اسلام آقایان سید محمد علی حسینی و شیخ اسماعیل جهانشاهی که اهل نوکنده بودند.

چون آن سال ها امکانات و ماشین زیاد نبود که تردد نمایند حتی ایاب و ذهاب برای روستاها و شهرهای نزدیک هم با سختی انجام می شد. از طرف دیگر روحانیون هم برای ماندن در روستا و خواندن نمازهای جماعت صبح و ظهر و مغرب مقید بودند.

حداقل دو سال قبل از پیروزی انقلاب پدرم به عنوان یک نیروی انقلابی در منطقه مطرح و شناخته می شد. چون فعالیت های زیادی داشت منزل ما مَامَن و مَاموای انقلابیون روستا و منطقه بود و گاه و بی گاه شب و روز بدون اطلاع ، انقلابیون منطقه به صورت تکی و یا دسته جمعی به منزل ما می آمدند و مادرم بدون آنکه هیچ وقت گلایه ای یا شکایتی بکند، بدون فوت وقت غذا را آماده می کرد و حق میزبانی را تمام و کمال انجام می داد و با عشق و علاقه ای که به اهل بیت(ع) داشت از انقلابیون پذیرایی می کرد.

 من در سالهای 53- 54 که کلاس اول راهنمایی بودم، در ایام تابستان با هدایت و راهنمایی یکی از روحانیون منطقه که چند سال برای تبلیغ به روستای ما می آمد و دوران تبلیغ در منزل ما می ماند، با کمک پدرم یک عدد کمد چوبی متوسط قدیمی و مقداری کتاب خریدیم و در مسجد روستای سرطاق کتابخانه ای تاسیس کردیم و من مسئول کتاب خانه روستا شدم. دفتری گذاشته بودم که نوجوانان و جوانان مراجعه می کردند و کتاب می گرفتند و من هم اسامی آنها را در دفتر ثبت می کردم تا پس از چند روز کتاب را برگردانند و این دریافت کتاب به صورت رایگان بود.

همچنین پدرم تاکید می کرد که غروب هر روز در محل امام زاده یک چراغ فانوس و یا مدتی چراغ کوچک نفتی دیواری بود روشن شود تا شاید اگر مسافری یا از راه مانده ای شب آمد امامزاده ، چراغ آن روشن باشد. هر چند در روستای ما از سال 52 برق سراسری آمده بود و برق داشتیم، اما امامزاده که ما بین جاده آسفالته گرگان – ساری و روستای ما بود و حدود یک کیلومتر از روستا فاصله داشت، آنجا را هنوز برق کشی نکرده بودند.

در روستای ما گرایش جوانان به انقلاب رو به افزایش بود و تعداد زیادی از آنها به انقلابیون پیوسته بودند. به همین علت این روستا آرام آرام به عنوان یک روستای انقلابی شناخته می شد. به این ترتیب تعداد بیشتری از جوانان روستای ما و جوانان روستاهای دیگر در منزل ما حضور می یافتند.

آن موقع شهر بندرگز بخش بود و زیر نظر گرگان اداره می شد، و یک پاسگاه ژاندارمری داشت که فرمانده آن شخصی به نام ناجی بود و آدم خوبی بود و سعی می کرد هم وظایف خود را انجام بدهد و هم با انقلابیون منطقه برخورد نکند. جلسات مخفی انقلابیون در منزل ما رو به افزایش بود و گزارشاتی هم از این جلسات و فعالیت های انقلابی به پاسگاه می رسید.

فرمانده پاسگاه به وسیله کد خدای روستا به پدرم پیغام می داد که جلسات را کمتر کند، یا مثلا در شهر خیلی مشاهده نشود، و می گفت احتمال این که از هنگ گرگان فشار بیاورند و حتی دستور بازرسی منزل شما صادر شود وجود دارد. چون اگر از گرگان مامور بیاید ما دیگر نمی توانیم جلوی آنها را بگیریم و ناچار به اجرای دستور هستیم.

نوارهای سخنرانی انقلابیون کشوری، اعلامیه های حضرت امام(ره)، و رساله حضرت امام در منزل ما بود که اگر هر کدام از اینها به دست ماموران رژیم می افتاد مدت ها پدرم را زندانی می کردند. با توجه به ممنوعیت این کتب و اعلامیه ها و نوارها آنها را در زیر زمین انباری که در حیاط داشتیم و کف آن تخته بود، تخته ای را کنده بودیم و این مدارک را داخل دو پلاستیک بزرگ و یک گونی قرار داده و در آنجا مخفیانه جاسازی کرده بودیم. انقلابیون که به خانه ما می آمدند به دستور پدرم من می رفتم و اعلامیه ها و ... را می آوردم و ضبط کوچکی داشتیم و نوارهای سخنرانی حضرت امام و یا انقلابیون دیگر را می آوردم و گوش می دادند.

این جلسات و نشست ها تا اواخر سال 56 و اوایل سال 57 شهادت آقا مصطفی و چهلم شهدای قم و چهلم شهدای تبریز و ... ادامه داشت. تا کم کم مجالس و تظاهرات در گرگان و بندرگز راه اندازی شد و علمای انقلابی هر چند وقت یک بار شب ها در یکی از روستاها سخنرانی برگزار می کردند و ما هم با دیگر جوانان روستا به ویژه پدرم که برنامه ریزی می کرد شرکت می کردیم.

از اواخر سال 56 و اوایل سال 57 اکثر جوانان روستای ما و خانواده های آنها با انقلاب همراه شده بودند، بطوری که بنا به فرموده حضرت امام برای خودسازی روزهای دوشنبه و پنجشنبه را اکثر خانواده های انقلابی روستای ما روزه می گرفتند، و چون آن موقع رادیو و تلویزیون در روستاها یا نبود و یا کم بود ، ماه مبارک رمضان به درب خانه ها می رفتیم و برای سحری خوردن بیدارشان می کردیم.

البته در سال 56 من سوم راهنمایی بودم و چون روستای ما فقط یک مدرسه 5 کلاسه ابتدایی داشت ، برای رفتن به مدرسه راهنمایی باید به شهر بندرگز می رفتیم و دو دستگاه مینی بوس که در روستای ما بود دانش آموزان دختر و پسر را به بندرگز می بردند. آن سالها کلاس های مدرسه هم صبح و هم بعدازظهر تشکیل می شد. لذا غروب دانش آموزان را بر می گرداند. به همین جهت ما نهار بر نمی گشتیم و در بندرگز می ماندیم.

در آن ایام گاهی وقت ها نوارهای سخنرانی یا اعلامیه های سیاسی را تو کیف مدرسه ام می گذاشتم و با خود به شهر بندرگز می بردم و با چند نفر از انقلابیون که در دبیرستان نظری بندرگز درس می خواندند و 2 تا 3 سال از من بزرگتر بودند موقع ظهر که می رفتیم در قهوه خانه های شهر ناهار بخوردیم در یک زمان مناسب نوارها و اعلامیه ها را جابجا می کردیم، و چون یک دانش آموز بودم هیچ ماموری به من شک نمی کرد و این کار تا زمان اعتصاب عمومی و تعطیلی مدارس یعنی اواخر مهر یا اوایل آبان سال 57 ادامه داشت.

در ماهها و روزهای پایانی حکومت پهلوی مردم روستای ما با 2 دستگاه وانت نیسان و مینی بوس و همچنین برخی هم سوار تراکتور می شدند و برای شرکت در راهپیمایی ها به بندرگز می رفتند. در هر راهپیمایی و تظاهرات ، زمان و مکان مراسم بعدی را اعلام می کردند. چنان که در یکی از راهپیمایی های آذر ماه سال 57 در بندرگز اعلام شد: روز پنجم آذر در گرگان راهپیمایی است و شروع تظاهرات را میدان امام زاده عبدالله اعلام کردند.

من آن زمان نوجوانی 13- 14 ساله بودم اما در اینگونه راهپیمایی ها شرکت فعال داشتم . لذا صبح 5 آذر من به اتفاق پدرم و مادرم برای شرکت در تظاهرات ، سوار مینی بوس گرگان شدیم. در این مینی بوس افراد دیگری از انقلابیون منطقه بندرگز بودند که سوار این ماشین شده بودند یا در مسیر روستاها تعدادی از جوانان انقلابی را می شناختیم که سر جاده منتظر ماشین بود تا خود را به تظاهرات آن روز گرگان برسانند. حوالی ساعت 8 صبح به میدان امام زاده عبدالله رسیدیم. جمعیت زن و مرد ، کوچک و بزرگ ، کشاورز و کارگر ، کارمند و دانشجو و دانش آموز، بالاخره از قشرهای مختلف گروه گروه می آمدند.

مادرم از ما جدا شد و به جمع خواهران پیوست. جمعیت محوطه جلوی امام زاده و فلکه امام زاده را پر کرده بودند حتی پس از فلکه هم جمعیت بود. ماموران شهربانی با چند دستگاه کامیون نظامی اسلحه به دست و ماسک بر صورت آماده شلیک به سوی مردم بودند.

در بین تظاهرکنندگان یک روحانی با بلندگو اعلام کرد راهپیمایی ما آرام است، و شروع کرد به شعارهای الله اکبر و خمینی رهبر . اما دستور آتش از بلندگوی رئیس مامورین شهربانی صادر شد. ابتدا تیراندازی هوایی بود اما همزمان با صدای شلیک گلوله دیدیم چند نفر از مردم روی زمین افتادند.

پس از شلیک گاز اشک آور و تیراندازی به سمت مردم، جمعیت متفرق شدند و هر کس به سمتی رفت. من از پدر و مادرم خبر نداشتم. بعدها فهمیدم که مادرم همراه خواهران به خیابان های اطراف و در نهایت به منزل پسر خاله ام واقع در خیابان طهماسبی رفته بود. اما پدرم به بیمارستان رفته و خون داده بود و به مجروحان کمک می کرد.

من هم به سمت خیابان شهید رجایی فعلی و آتش نشانی و خیابان میرکریم دویدم. در اواسط خیابان میرکریم داخل کوچه باریکی وجود داشت، اولین درب منزل ، خانمی از منزلش بیرون آمد و گفت بیائید داخل خانه ما، بیائید و اِلّا اگر مامورین شما را ببینند می زنند.

من داخل رفتم . آن خانواده مهربان با چای و صبحانه مرا پذیرایی کردند. صاحبخانه مرا نمی گذاشت بیرون بروم، می گفتند مامورین هر کس را ببینند شلیک می کنند. لذا ظهر ناهار هم میهمان منزل همان خانواده گرگانی بودم ، و عصر به بندرگز برگشتم.

وقتی وارد حیاط خانه ما- که خیلی بزرگ بود- شدم دیدیم منزل ما پر است از بستگان و آشنایان که داشتند گریه و شیون و زاری می کردند. آنها فکر می کردند من شهید شده ام. اما تا چشمشان به من افتاد خیلی خیلی خوشحال شدند و اشک هایشان را پاک می کردند.

پدرم هم روز به روز به فعالیت سیاسی خود بر ضد رژیم می افزود تا آن جائی که روزی رئیس پاسگاه بندرگز توسط کدخدای محل و یا فرد دیگری پیغام داد به حاجی بگوئید اگر بندرگز بیاید با سه نفر یا بیشتر او را ببینند از ساواک دستور تیر صادر شده، چون برخی از روزها از ساواک گرگان به بندرگز می آیند و حتی سعی کند یک مدتی به منزل هم نیاید، چون احتمال دستگیری اش وجود دارد . به همین خاطر پدرم مدتی شب ها و روزها منزل نمی آمد و به منزل بستگان در روستاها و شهرهای اطراف می رفت .

 انقلاب به پیش می رفت و انقلابیون هم همراهی می کردند و کمتر زمانی بود که در خانه ما جوانان انقلابی حضور نداشته باشند. برخی از جوانان انقلابی روستای ما مثل سید عباس حسینی ، رمضان علی شیخی، سید باقر موسوی ، محمد باقر شیخی، شهید گرانقدر سردار محمد نقی صلبی ، حاج برار و باقر صلبی، قنبر دودانگی ، رمضان و قنبر صلبی ، کاظم و محمد مهدی و علی و ابراهیم دودانگی، محمد رفیع شیخی، خودم گلعلی شیخی، کدخدای محل به نام فغان صلبی، و...  

البته از بندرگز و روستاهای اطراف نوکنده و کوه صحرا هم برخی از جوانان به روستا و منزل ما می آمدند مثل سید حسین حسینی که به سازمان منافقین پیوست و فراری شد و نقی جهانشاهی معدوم، و...

تا این که در اواخر دی ماه سال 57 شاه از کشور فرار کرد و انقلابیون جشن و شادی گرفتند و ضمن خوشحالی ، به یکدیگر شاد باش می گفتند.

برادر بزرگم که سرباز دیپلم و درجه دار بود و در پادگان ارتش در تُربت جام خدمت می کرد به فرمان حضرت امام (ره) از خدمت فرار می کرد و به منزل یکی از بستگان ما و سپس به منزل یکی از روحانیون منطقه ما که ساکن شهر قم بود بنام سید محمد علی حسینی و در ایجاد حرکت های انقلابی روستای ما نقش به سزایی داشت، می رود و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی به منزل ما بر می گردد.

جوانان انقلابی با همبستگی بی نظیر خود به خانواده های بی سرپرست یا سرپرست خانواری که مریض بودند و کسی را نداشتند هم کمک می کردند. مثلا زراعتش را جمع می کردند و کارهای عام المنفعه و جمعی در روستا انجام می دادند بدون این که مزدی دریافت نمایند.

از روز 10 بهمن ماه که بحث های داغ ورود حضرت امام مطرح می شود شور و عشق و هیجان زیادی در بین جوانان روستای ما ایجاد شد و روز 11 بهمن ماه تعداد 16 نفر از جوانان انقلابی روستای ما به هر طریقی بود - با توجه به اینکه آن موقع ماشین بسیار کم بود- خود را به تهران و فرودگاه مهر آباد و مسیر فرودگاه به بهشت زهرا رساندند و در مراسم با شکوه استقبال از امام شرکت نمودند.

در دهه فجر شور و حال عجیی در روستا ایجاد شده بود، آن موقع فقط چند نفر از اهالی جمعیت 100 خانواری روستای ما تلویزیون داشتند که مردم با حضور در منازل آنان، توانستند مراسم بازگشت امام را روز 12 بهمن ببینند. تا این که بالاخره انقلاب اسلامی ایران در تاریخ 22 بهمن ماه سال 57 به پیروزی رسید.  

اخذ از: نشریه انقلاب- شماره 189و 190 - مرداد سال 96- ص6و7

تدوین: غلامرضا خارکوهی

انتهای پیام/

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نظرسنجی

تازه ترین اخبار