شهید غلامحسین خالصی در روز اول آبان ماه سال 1342 در شهر " بندرگز" در خانواده ای مومن به دنیا آمد و پس از شرکت در عملیات مظفر مندانه ی" والفجر4" هنگام ظهر و در روز تولدش بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسید و جانانه و سبکبال به سوی معشوق خویش پرواز کرد.

 به گزارش کناره، شهید غلامحسین خالصی در روز اول آبان ماه سال 1342 در شهر " بندرگز"  در خانواده ای مومن به دنیا آمد و دوران کودکی را در کانون گرم و صمیمی چنین خانواده ای سپری کرد سپس راهی دیار علم و دانش شد و از آنجایی که دارای هوش سرشار بود، مراحل تحصیل را با موفقیت طی نمود.

در این هنگام زمزمه های انقلاب از بعضی نقاط میهن به گوش می رسید تا اینکه همزمان با طوفان پرخروش انقلاب، او نیز همچون دیگر انقلابیون وارد عرصه ی جهاد شد و در تظاهرات ضد رژیم منفور پهلوی، فعالانه شرکت کرد ، پس از چندی درخت تنومند انقلاب به بار نشست و نسیم خوش پیروزی در همه ی نقاط میهن وزیدن گرفت.
در این زمان وی بههمراه چند تن از دوستانش، هسته ی اولیه یک گروه اسلامی را جهت جذب نیروهای اصیل مذهبی و مقابله با توطئه های استکبار تشکیل دادند و بدین ترتیب در جهت انقلاب و حفظ دستاوردهای ارزشمند آن گام بر می داشتند.
او در خلال فعالیت های مذهبی خود، از امر ورزش، خصوصا کوهنوردی غافل نبود به همین دلیل جسم و روحی پرورش یافته داشت.
شهید خالصی، جوانی مخلص، عاشقی بی پروا، دلاوری بی باک و دارای ایمان استوار بود. او خالصانه به امام (ره) و شخصیت های انقلابی، علی الخصوص شهید بهشتی، عشق می ورزید همواره با استکبار و ایادی داخلی آن در ستیز بود و روحی بلند و عرفانی داشت.
به گفته مادرش: " وی همیشه در خلوت شبانه با معبود خویش راز و نیاز می کرد و اشک می ریخت. ازتظاهر و ریا گریزان بود و ساده زیستن را سرلوحه ی زندگی خود قرار داده بود. خلاصه اینکه همیشه لبخند فروتنانه بر لبانش نقش بسته بود، بطوریکه در اولین برخورد، انسان را به خود مجذوب می کرد."
با شروع جنگ تحمیلی، به فرمان امام راحل عضو بسیج مستضعفین شد و همکاری نزدیک با سپاه پاسداران داشت و به عنوان مسئول آموزش نظامی، در این نهاد خدمت می کرد.
اما هیچ یک از این خدمات ارزنده، او را راضی نمی کرد و مرغ دلش در جای دیگر (جبهه) سیر می نمود و با وجود اینکه حضور وی در پشت جبهه، بسیار لازم بود ولی شدیدا اصرار داشت که به قدس اعزام شود
خلاصه به آرزوی دیرینه اش رسید و به میدان های جهاد و مبارزه با دشمن کافر روانه شد و در عملیات" رمضان" شرکت نمود اما از قسمت پا مجروح شد.
پس از بهبودی، مجددا در سال 1362 به طرف دیار عاشقان شتافت. در هیمن سال در کنکور سراسری تربیت معلم شرکت کرد و در مرکز تربیت معلم گرگان پذیرفته شد ولی دانشگاه هم نتوانست مانع عروج معنوی این شهید بزرگوار باشد. لذا برای بار سوم رو به سوی جبهه ها کرد تا گمشده ی خود را در آنجا بیابد.
سرانجام آن روزی که خداوند وعده داده بود، فرا رسید و او پس از شرکت در عملیات مظفر مندانه ی" والفجر4" هنگام ظهر و در روز تولدش بر اثر ترکش خمپاره به شهادت می رسد و جانانه و سبکبال به سوی معشوق خویش پرواز می کند.
شهید خالصی گویا چند شب قبل از شهادتش در خواب دیده بود که به حضرت ابوالفضل (ع) ملحق شده است. 
آری، در روز تولدش این حادثه اتفاق افتاد و شهید به آرزوی دیرینه اش رسید و به مولایش  که در خواب دیده بود ملحق شد.

شهیدی از گردان یا رسول الله

غلامحسن خالصی، از فرماندهان گردان یارسول الله(ص)، از اهالی بندرگز، گرگان، قبل از نماز صبح، در هر شرایطی که قرار می گرفت، همیشه خدا نماز حضرت رسول(ص) را می خواند.
عملیات «والفجر 4» بود. شب سوم  عملیات، توی سنگر هستیم، از شدت خستگی عملیات آن هم در یک منطقه کوهستانی، همراه غلامحسن و چند تا از بچه ها بخواب سنگینی فرو رفتیم.
وقت نماز صبح که بیدار شدیم، غلامحسن توی سجده است، همیشه عادت داشت، نماز شب را که می خوا ند، بعدش نماز حضرت رسول، جوری که متصل  می شد به نماز صبح، نماز صبح را خواندیم، منتظر ماندیم، تا غلامحسن نمازش تمام بشود.
نماز ما تمام شد، «غلامحسن» هنوز از سجده بلند نشده، بچه ها یکی یکی نماز را که خواندند دوباره بخواب رفتند.
بیست دقیقه توی خواب و بیداری به سجده «غلام حسن» نگاه می کنم. به شک افتادم که چرا سجده اش این قدر طولانی شده است.
صدا زدم، «آهای حسن آقا» بلند شو، دیدم توجه ائی ندارد، نیم خیز شدم و یک سقلمه زدم به پهلوی اش، بابا چه خبره؟
 از سجده پرید و هراسان نگاهم کرد.
 گفتم: چر ا بلند نمی شوی! خواب بودی؟
گفت: داشتم خواب می دیدم.
گفتم: چه خوابی؟
گفت : دستم توی دستان مبارک حضرت ابوالفضل(ع) بود که بیدارم کردی. گفتم: حسن آقا، ابوالفضلی شهید می شوی
گفت: خواب دیدم که یک تشیع جنازه است، هی من دنبال تابوت می دوم، دستم به تابوت نمی رسد. آن لحظه آخر داشت نفسم بند می آمد، که ناگهان پاره ائی از نور، از آسمان آمد به طرفم، از وسط نوری قشنگ، دستی بیرون آمد؛ با صدائی که برازنده آن نور باشد.
گفت: دست تو بده به من.
 دست اش را گرفتم. عالمی از مهر و شور و نشاط و هیجان خوش، یک جا ریخت توی دلم. در دم داغ شدم، گفتم: شما کی هستی؟
گفت: من حضرت ابوالفضل العباس(ع) هستم.
دستم توی دستان مبارک حضرت ابوالفضل(ع) بود که بیدارم کردی.
گفتم: حسن آقا، ابوالفضلی شهید می شوی.
_ این ماجرا گذشت.
شب قبل توی میدان مین خیلی از شهدا مانده بودند، صبح که از سنگر زدیم بیرون، رفتیم که شهدا را بیرون بیاوریم، نزدیک های ظهر شده بود، حدود سی تا شهید را که آوردیم. غلامحسن گفت: بچه ها من خیلی تشنه شدم، کلافه ام، می روم توی سنگر، یک جرعه آب بخورم. رفت....
غلامحسن داشت به طرف سنگر می رفت، درهمین بین، یک پیک با موتور رسید کنارما چند نفر و ترمز زد.
گفت: گردان یا رسولی ها برمی گردند عقب، تجهیزات و کوله هاشان را بگیرن که ماشین ها الان دارند، بچه های گردان امام محمد باقر(ع) را می آورند، تا جای شما پدافند کنند.
شما برمی گردید عقب. زود جمع کنید.
غلامحسن هنوز به سنگر نرسیده بود، داد زدم آهای شنیدی، باید برگردیم، برگشت نگاهی کرد، اشاره کرد، دست روی لب های خشکیده اش گذاشت که: تشنه ام. تشنه تشنه، آب بخورم میآم.
سری تکان داد و به سنگر نزدیک شد. 
داشتم نگاهش می کردم، او داشت وارد سنگر می شد، ناگهان یک خمپاره راست خورد، پیش پایش، ورودی سنگر، «غلامحسن» میان دود و غبار و آتش محو شد.
فریاد کشیدم، یا ابوالفضل، همراه بچه ها دویدم سمت سنگر، «غلام حسن خالصی» غرق درخون، هنوز دست اش به آب نرسیده، با لب تشنه، دست اش را گذاشته بود توی دست حضرت ابوالفضل و شهید شده بود. 

وصیت نامه شهید غلامحسن خالصی

"بسم الله الرحمن الرحیم"
انالله و انا الیه راجعون
تقوا، تقوا را پیشه کنید
با سلام و درود بر امام امت این ابر مرد زمان این بت شکن دوران و با سلام و درود بر شهدای گران قدر از صدر اسلام تا شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی .
سلام و درود بر تمامی خانواده های شهداء و سلام و درود بر امت ایثارگر حزب الله و همیشه در صحنه. بارالها دوست دارم که سپاه اسلام را پیروز بگردانی. خدایا رزمندگان اسلام را که سربازان امام زمان(عج) هست پیروز بگردان، این سربازانی که امام زمان فرماندهی آن ها را به عهده دارد و چقدر زیبا و خوشحال کننده است که جوانان حزب الله بر «ندای هل من ناصر ینصرنی» حسین زمان خود لبیک می گویند و چقدر رسا و دلنشین است ندای لبیک یا خمینی آن ها .
امت حزب الله، یک سخن کوتاهی هم با شما دارم. از شما خواهش دارم مانند اهل کوفه نباشید مانند اصحابی بی وفای ابا عبدالله نباشید که شب عاشورای حسین(ع) را تنها گذاشتند، شما امام را تنها نگذارید که اگر تنها گذاشتید اسلام و قرآن از دست شما می رود و به فنا و نابودی کشانده می شود. تازه ما باید خوشحال باشیم که در زمانی زندگی می کنیم که رحمت خداوند مانند ریزش باران بر ما می ریزد، بزرگترین نعمتی که خداوند به ما در این دوران عطا کرده است همین رهبر کبیرمان است همین پیر جماران همین عاشق قرآن است .
ای امت حزب الله ای بسیجی های امام، ای پاسداران قرآن، اگر موقعی امام را تنها بگذارید و وحدت خود را از دست و اگر لحظه ای از امام جدا باشید به فنا و ذلت خواهیم رسید، نکند زمانی که نظرتان در مورد جنگ برگردد، بی تفاوت باشید. اگر جنگ را ادامه ندهیم و به پیروزی نرسانیم باید جواب گوی این همه شهداء باشیم. ان شاءالله که تا زمانی که امام را داریم و قرآن، کتاب مان را و ایمانی را که در دل های ماست مملکت ما هیچ آسیبی نخواهد دید. خانواده گرامی ام از شما می خواهم که مرا عفو کنید، به خصوص از مادر مهربانم می خواهم که مرا عفو کند .
مادرم وقتی امام فرمان جهاد می دهد وقتی حکم خدا توسط ولی امر، فقیه زمان داده می شود بر ما واجب است که اطاعت کنیم ما دیگر نمی توانیم مانند اهل کوفه باشیم .
یا تو دوست داری که حضرت زهرا(س) از تو شکایت کند و بگوید که چرا فرزندت را نفرستادی که فرزند مرا یاری کند .
یقین دارم که این طور نیست، مادرم دنیا اصلا ارزش آن را ندارد که ما در آن خوش باشیم و خوش زندگی کنیم.
مادرم من یک امانتی بودم که خداوند به شما عطا کرده است. حال زمان آن رسیده است که این فرزندت را در راه خدا فدا کنید اگر خداوند ان شاءالله قبول کند. مادرم اگر لیاقت داشتم و شهید شدم به خاطر من در جلوی جمعی که اهل ایمان نیستند و به امام وفادار نیستند؛ گریه نکن که دشمنان امام و اسلام خوشحال شوند .
بارالها حال که قرار است همه ما بمیریم دوست دارم اول ما را پاک کنی و گناهان مرا ببخشید و بعد مرا از این دنیا ببری چون به رحمت بی پایانت امیدوارم .
خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی(عج) خمینی را نگهدار
غلامحسن خالصی

*گزارش از: غلامعلی نسائی

انتهای پیام/

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تازه ترین اخبار